|
کهن دیارا
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا / چه نغزست و چه خوبست، چه زیباست! خدایا
|
این چه وضعیتیه انصافا؟؟؟؟
من بازم فلشم رو گم کردم..... این یکی هشت گیگ بود.... . اما این دفعه دیگه میدونم کجا گمش کردم...تو سایت دانشگاه جا گذاشتمش...همون دیروز خواستم از خوابگاه برگردم و ورشدارم...اما گفتم چه کاریه...بچه ها میرن تحویلش میدن به مسول سایت..میرم از اون میگیرم...اما نامردا تحویل ندادن که ندادن..... خدا رو شکر همین دو روز پیش اطلاعاتش رو کپی کردم..... این دفعه اطلاعاتش رو دارم.... ولی خوب بالاخره یه چیزایی هم روش بود.....میخواستم بدمش به استادمون..... . انصافا معظلی شده برام... نمیدونم چیکار کنم که یادم نره.... پ.ن : از یابنده تقاضا میشود بیاد و بهم تحویلش بده.... ۱۰۰ هزارتومن هم مژدگانی میدم.....(تو رو به روح هر کی که قبول دارین بیاین بدین...) پ.ن : نمیدونم چرا این تقاضا رو اینجا نوشتم...فقط خواستم نوشته باشم! [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:59 ] [ امین ] [
]
از کجا بگم؟؟چطوری بگم؟؟؟نمیدونم....
واقعا چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم..... فقط اینو بگم که به قول حسین پناهی که گفت : بهشت را نمیخواهم اگر تو انجا نباشی...... منم واقعا بی تو نمیخوامش...همین... ای صمیمانه ترین آیه ی مهر..... روزت مبارک..... [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:41 ] [ امین ] [
]
به شدت احساس خنگی و کودن بودن میکنم... . خسته شدم...دلم میخواد برگردم خونه...ولی اینقدر خسته ام که حوصله ی نشستن توی اتوبوس رو ندارم.... . دلم خیلی خیلی واسه وبلاگ نویسی تنگ شده.... تو این مدت بارها اومدم که یه چیزی بنویسم اما تو وسطاش پشیمون شدم و پاکش کردم...اما این دفعه دیگه نتونستم اپ نکنم..... الانم از یکی از کلاسام زدم تا بتونم بیام و چهار خط بنویسم.... . چیز زیادی به پایان ترم نمونده ها...ولی خیلی خیلی خسته اش شدم....ترم مزخرفی بود... . پ.ن : عمیقا و با تمام وجود با طرح تفکیک جنسیتی موافقم.....اگر برگردم به عقب سعی میکنم یا رشته ای رو انتخاب کنم یا دانشگاهی رو که هیچ دختری توش نباشه......(بنا به دلایلی که به احتمال ۹۵ درصد با دلایل شما موقعی که این متن رو میخونید و تصور میکنید که من به خاطر اونا اینو گفتم فرق داره) فرق داره حس میکنم با وجود دخترا کلاسا خسته کننده و کسالت بارن....دلم واسه کلاسای پرشور دبیرستان به شدت تنگ شده....دیگه هیچ شوقی واسه رفتن سر کلاس ندارم...از بس کلاس ها مزخرن... . یاد دبیرستان به خیر....با شوق و ذوق میرفتیم مدرسه ...با بی حوصلگی برمیگشتیم خونه.... تو دبیرستان موقعی که زنگ اخر میخورد بارها شد که خودم بگم و یا از بچه ها هم بشنوم که ای بابا..بازم زنگ اخر خورد و باید بریم خونه...نمیشه نرفت؟؟؟؟یا کاش زنگای مدرسه دو برابر بود.... موقعی که میرفتیم خونه لحظه شماری میکردیم تا برگردیم مدرسه....یادش بخیر...واقعا یادش بخیر.... . پ.ن :در حال حاضر احساس نفرت عجیبی نسبت به گاوس و مایکل فارادی و این یارو ماکسول میکنم.... . پ.ن : برم سر کلاس که فکر کنم دیگه رام نده... [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 10:38 ] [ امین ] [
]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |